ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

436

قصص الانبياء ( فارسى )

ازين سخن همه بددل شدند . چون رسول صلوات اللّه عليه ياران را گفت كه بحرب بيرون رويد ، ياران كاهلى كردند ، تا رسول به خانه درآمد و زره درپوشيد و سلاح دربست و تنها بيرون آمد : جبريل عليه السلام آمد و آيت آورد : حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى - الْقِتالِ . الايه « 1 » . رسول بازگشت و فضل شهدا كردن گرفت و گفت روز قيامت شهدا بيايند شمشيرها حمايل كرده چون ايشان مىگذرند ابراهيم الخليل صلوات اللّه عليه ايشان را پيش آيد ، بيك سو شود تا ايشان در بهشت درآيند بىعذاب شمار . آنگاه ياران رسول بيرون آمدند تا ببازار لطمه و آن بازارى بود كه از نواحيها آنجا چيزى آوردندى و خريد و فروخت آنجا كردندى . چون كافران مكّه خبر يافتند از آمدن رسول صلوات اللّه عليه كس ازيشان بيرون نيامد ، و رسول از آنجا بسلامت سوى مدينه بازگشت . ] a 512 [ قصهء صد [ و ] يكم عام حديبيه چنين گويند كه سال ششم رسول كار بساخت زيارت خانه و عمره آوردن را به ماه ذى القعده ، و هفتاد اشتر با خويشتن برد از بهر هدى ، و چنان گمان برد كه اهل مكّه او را باز ندارند از عمره آوردن چنان كه بازنداشتند دشمنان خويش را ، بيرون آمد و زير درخت سمره فرود آمد تا بيعت كند . چون بيعت خواست ، ابو بكر برخاست و گفت يا رسول اللّه ما فرمان برداريم بهرچه فرمايى . بار ديگر بيعت خواست ، عمّر برخاست و همان گفت كه ابو بكر گفته بود . باز سديگر بيعت خواست ، سعد بن معاذ برخاست و همان گفت كه ايشان گفتند ، و گفت راى ما راى تست .

--> ( 1 ) - الانفال 65